خرید بک لینک
نیلوفریها بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم پس از سفرهای بسیار و عبوراز فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛بادبان برچینم؛پارو وا نهم؛سُکان رها کنم؛به خلوت لنگرگاهت در آیمو در کنارت پهلو گیرمآغوشت را بازیابم.استواری امن زمین رازیر پای خویش."مارگوت بیکل"  #احمد_شاملوگمان نمیبرم روزی بوده باشد که حتی یکبار از خاطرم نگذری، حتی یک روز...آخر مگر میشود یک عمر را نادیده گرفت، تمام آن خیالات در عشق با تو و تمام آن روزهای بودن با تو و آن انتهای بی انته

برچسب: نویسنده: آرمان حسینی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 11:00

راستش دیگر نباید از تو لعنتی (به معنای خوبش) یاد کنم، نه که از یاد رفته باشی اما خب بی ارزش است. از آخرین باری که نوشتم چهار سال میگذرد و راستش همه چیز خوب است. شکر سختی هایی دارد ولی شیرین. شیرین است راستش دیگر نمیخواهم در این خیابانهای لعنتی تو را اتفاقی هم ببینم. مبودنت برایم دلچسب تر است. اگر روزی دید که میدانم میبینی خودت را بهندیدن بزن. برایم دلنشین تر است.

برچسب: نویسنده: آرمان حسینی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 11:00

دیشب خواب تورا دیدمچه رویای پرشوریانگار که توی خواب دیدم توسالهاازمن دوریتورا توی باغی دیدم که سرتا سر خزان بود#عارف*****چند سالیسیت دیگر به تو آنگونه فکر نمیکنم، یعنی تلاش میکنم فکر نکنم، حتی گاهی ببخشید اما راستش تنفر می‌آید در وجودم و باز با خود میگویم بشین سر جات بچه "کینه دار مباش تا کوته دل باشی".دوباره صبحی می آید و صدای نازک تو در گوشم میگوید "صبح عالی متعالی". اصلا میدانی چرا مینویسم؟دیشب خوابت رو دیدم بعد از زمتنی طولانی.قبلا هم شاید اینجا نوشته باشم من اصولا خواب نمیبینم و البته وقتی

برچسب: نویسنده: آرمان حسینی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 11:00

صفحه بندی